.
لحظاتی هست برای ناتوانی.
لحظاتی برای سر بلند کردن، نشستن و در سکوت نگریستن.
از آن لحظه ها که باید بی سلاح بود. ناتوانی را تجربه کرد و غرق شد. از همان ها که لذت ماندن در آن هم تراز ناتوانی است.
+ نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 4:20  توسط منيره
درد
در سکوت
میان افکارم
سلول به سلول
زیر پوستم
می خزد
.
تلخ می شوم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت 1:3  توسط منيره
.
آخر این رفت ها، این آمد ها، این سکوت ها و حسرت هایی که رسوب می کنند در آدم،
این ماندن در کنار آدم ها ما را از بیخ ناتوان خواهد کرد.
.
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 18:27  توسط منيره
دلتنگی های آدمی را گاه نه باد ترانه ای می خواند و نه باران.. دلتنگی های
آدمی گاه نه شعر می شوند و نه نغمه..
دلتنگی های آدمی گاه تنها در گلو جمع
می شوند یا توی زیرسیگاری.. و گاه حرف هایی که در باد و باران گم می شوند.
+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 22:43  توسط منيره
اینجا، روی صندلی نشسته ام
صدایی زنانه کنارم
لا به لای جمله های مُقَطع ذهنم پیچ و تاب می خوره
پاهامو آروم از روی زمین می کَنم و بالا میارم
نگهشون می دارم
تا حدی که مزه ی هوا رو با کف پام بچشم
بعد آروم میارمشون پایین
به صندلی خالی رو به روم نگاه می کنم
و بدون اینکه چشمامو ببندم خیال می کنم تو روش نشستی
.
چشمامو می بندم و فقط نگات می کنم
.
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 1:28  توسط منيره
.
زنی خودش رو تو چین های صورتش به جا میاره
من روی خط های صورتش راه می رم
دست در دست خودم
غرق دنیای خودم
و به شقیقه هاش که می رسم
می شینم و خودمو توی چشماش گم می کنم
.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 4:18  توسط منيره
.
دستم رو تکون می دم.
دانه های خاکستر
بی اعتراض
سرخَم می کنن و رها می شن
تصمیم می گیرم جایی میان همهمه ی سکوت و بی خوابی برای خودم باز کنم
.
+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 9:49  توسط منيره
"فضا
هنوز فضا
برای شعری هست
هنوز شعر
فضایی است
که در آن می توان نفس کشید"
"رزه آوسلندر"
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 3:49  توسط منيره
نشسته ای بر لبه پنجره. و به افق چشم دوخته ای.
آبی اسمان و خنکی نسیم نمی تواند خاطره ی کابوس شب گذشته را محو کند..
سعی می کنی به کابوس فکر نکنی و وجودت را پرتاب می کنی به گذشته.. حریری سفید در افکارت به رقص می آید..
از سال های گذشته عبور می کنی.. زمان چه وفادار همپای عبورت می شود.. و می رسی به دیروز و دیشب..
پیکری در چارچوب در ظاهر می شود. سر می چرخانی. سایه ای به درون اتاق می خزد. سایه در فضای اتاق آرام می گیرد و نگاه می کند.
.
.
نگاه می کند.. نرم، مهربان، بی ریا به توده که سخت، سرد، سنگین روبرویش نشسته.
صدای فریادی از بیرون به گوش می رسد.. به سمت پنجره می دود..
توده دهان می گشاید و بلعیدن آغاز می کند.
.
.
خیال می کنی همه اش کابوس است و وهم. نرم نرم می شکنی و له می شوی.. آرزو می کنی می توانستی در کابوس بمانی و باور نکنی هستی را و شکستن ها را..
و
مرگ را.
+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 3:7  توسط منيره
|
شب است و سیاهی.. شب است و تاریکی.. شب است و سکوت.
شب است و قامتی لرزان در گذر.. بر تله های خاک.
هر قدم که بر می دارد، شب گامی پس می نهد.
هر قدم که بر می دارد چاه شب دهان می گشاید و وجودش را بر او می دمد.
هر قدم که بر می دارد چاه شب با دهانی باز بلعیدن را بازی می کند.
هر قدم که بر می دارد چاه شب بازی بلعیدن را کش می دهد.
قامت همچنان لرزان قدم بر می دارد.
قامت لرز لرزان به کام شب فرو می رود.
چاه شب آرام آرام بر وجودش چنگ می اندازد و خود را در او می دمد..
.
شب است و سیاهی.. شب است و تاریکی.. شب است و سکوت.
شب است و سایه ای بر تله های خاک.
شب است و سایه ای در پس تله های خاک که قامتی را منتظر است..
.
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 5:9  توسط منيره